من یک دخترم...
بــــــــدان ...
حـــــوای کسی نـــمی شــوم که به هـــوای دیگری برود ...
تنهاییم را با کسی قسمت نــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد ...
روح خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته ارزان نمی فروشمش...
دستهایم بـالین کودک فردایم خـواهد شد بی حرمتش نمی کنم و
به هر کس نمی سپارمش ...
پـــاییز است باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد ...
لبــریـزم از مهــر...اما استــوار...
ســــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــا نیست...
عشق حـــوای ایرانی با شکــوه است و بـــــزرگ...
آدمی را برای همراهی برمی گزیند:
شریــف،لایــق،فروتـــــن و
عــــاشـــــــق...!
بــاران

مــن...
از تمام آسمـــان یک بــــاران را میخواهم ...
و از تمــــام زمیــــن، یک خیابان را ...
و از تمــــام تـــــو،
یک دست
که قفــــل شده در دست مـــــن ...
غرور

بگذار بگویند مغرور است ...
من ...از صرف احساساتم،
برای هر کسی
وحشت دارم...
تمام و کمال
مـی بـــــــــیـنم...
مـی فهـمــــــم...
امــا سکــوت میکنــم تا تــــو نفــهمی...
حــواسم بـه تــمام جزئیات ایـن دنیا هست...
تمــــــــــام و کمـــــــــال...
بـــــی هیــــــچ ســــانسوری...
لیلای عشق و زلیخای انتظار

ﻣـــﻦﻳــﻚ ﺩﺧﺘــــﺮﻡ ؛
ﺧﺎﻟﻘـــﻢ ﺑﻪ ﻧﺎﻣــــﻢ ﺳــــﻮﺭﻩ ﻧــﺎﺯﻝ ﻛﺮﺩ...
ﻣـــﻦﻳــﻚ ﺩﺧﺘــــﺮﻡ ؛
ﺩﺭ ﺗﻘﻮﻳــــﻢ ﺭﻭﺯﻯ ﺑﻪ ﻧﺎﻣـــﻢ ﺛﺒــﺖ ﻛﺮﺩنــد...
با ﺗﻤــــﺎﻡ ﻣﺮﺩﺍﻧـــگی هایــت ،
ﻫﻴــــﭻﮔﺎﻩ نمیــــــتواﻧﻰ ﺑﻔﻬﻤــــﻰ
ﺭﻧﮓ ﺻــــﻮﺭﺗـــﻰ ﺑﺮﺍﻳــﻢ ﻳــﻚ ﺩﻧﻴـــﺎﺳﺖ...
نمیتواﻧﻰ ﺑﻔﻬﻤــــﻰ ﻋﺸــﻖ ﺑﻪ ﻻﻙ ﻗﺮﻣــﺰ ﺭﺍ...
گرﻳــــﻪ کـﺮﺩﻥ ﺑـــــــــﺪﻭﻥ ﺧﺠـــــﺎﻟــﺖ...
ﺩﺭکــــــــــــ ﻛـﺮﺩﻧــــﺶ ﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧـــﺖ ﻧﻴﺴـــﺖ!
منــــم ﻟﻴـــــﻼﻯ ﻋﺸـــــﻖ ﻭ ﺯﻟﻴــــﺨﺎﻯ ﺍﻧﺘـــﻈﺎﺭ...
سپندارمذگان (روز عشق ایرانی)
این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن.
این روز ســپندارمــــذگان یا اســفندارمـــذگــان نام داشته است.
سپندار مذ؛ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن.
زمین نماد عشق است چون با فروتنی وگذشت به همه عشق می ورزد.
زشــت و زیبـــــا را به یک چشــم می نگرد و همـــه را،
چـــون مـــادری در دامــان پر مــهر خود امـــان می دهد.
از این رودر فــرهنگ باستـان،اسپندارمذگان رابعنوان نماد عشق میپنداشتند.
در این روز زنــان به شوهــران خود با محبت هدیه می دادند،
و مــــردان نیز زنـــان را بـر تخــت شاهـــی نــشانـــتده،
به آن ها هـــــدیه داده و از آنها اطاعـــت مـی کـــردند.
روز عـشـق مبارک


من یک دخترم و به خودم می بالم

ﻣـــﻦﻳــﻚ ﺩﺧﺘــــﺮﻡ ؛
چـــک ﻧﻮﻳــــﺲ ﻫﻴــــــﭻ ﺍﺣﺴﺎﺳــﻰ نمیشــــوم...
ﻣـــﻦﻳــﻚ ﺩﺧﺘـــــــﺮﻡ و دختــــرانـــــه ميـخنـــدم...
پـــــــــس مـــــــرا کــــــه خنــــــــدان ميــبينــــي،
بــــرچســـــب هــــرزگــــي برپيــــــشانيم نـــزن...
دختـــــــــــرم و دختـــــرانــــــه نــــــاز ميکنـــــم...
دختـــــرانــــــــه حســــــــــــادت ميکنــــــــــــم...
ولنتاین (25 بهمن)

عشــق تنها دلیل زندگی ست![]()
![]()
آسمانت بی غبـــار، سهم چشمـانت بـــهار
بخت و تقدیـــرت قشنگ، عمــر شیرینت بلنـد
سرنوشتت تابنـــاک، جســم و روحـت پـاک پـاک
روز عـشـق مبارک 





رهایم نساز...

خداوندا نگذار که از تو فقط نامت را بدانم...
و نگذار که از تو تنها مشق کردن اسمت را به یاد داشته باشم...
همواره در من جاری باش...همانگونه که خون در رگهایم جاری است...
خداوندا از تو می خواهم که هرگز در بیابان هولناک زندگی،
تنها و بی یاور رهایم نسازی...
از تو می خواهم که در کوره راه پر پیچ و خم زندگی تنهایم نگردانی...
که همواره محتاج وجودت هستم...
همین کافی ست...

زنـدگــــی زیباست، تماشایــی ست!
چـــرا زیبـــا نمی بینیم؟
چــرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم؟
چـــرا با هم نمــی خنــدیم؟
مگر دنیــــا چه کــــم دارد؟
ببین این آسمان آبــی ست،
ببین دنیای ما آکنده از پاکــی ست،
و خوبــــی تا ابــد پاینده می ماند...
تو بــــــاور کن
همیــن کافـی ست...!
دختر بودنم را دوست دارم

من دختر بودنم را دوست دارم…
نه اینکه همیشه خشنود باشم…اما دوست دارم…
همین که از یک دستبند رنگی رنگی سرخوش میشوم…
همین که میتوانم موهایم را بلند بلند…کوتاه کوتاه کنم
و چیز شگفت آوری نباشد این کوتاه وبلند کردنها…
همین که میتوانم ارغوانی وآبی وزرد وصورتی وقرمز بپوشم…
همین همدم مادر بودن…مورد اعتماد پدر بودن را…
همین که میتوانم مادری کنم…
آسان اشک بریزم…آسان بخندم…
همین نیرومند بودن را….همین نازک بودن و شکیبایی را
دوست دارم…
شــاد باش...
شاد باش، نه یک روز بلکه هزاران سال....
بگذار آوازه شاد بودنت چنان در شهر بپیچد
که رو سیاه شوند،
آنانکه بر سر غمگین کردنت شرط بسته اند...
زن و مرد
![]()
همیشه زن، به دنبال مردی کامل برای ازدواج میگردد
و مرد به دنبال زنی کامل
ولی فراموش کرده ایم که:
خدا زن و مرد را آفرید تا در کنار یکدیگر کامل شوند...
خدایا خیلی دوستت دارم

خدایا...
من چیزی نمی بینم ،
آینده پنهان است...
ولی آسوده ام ،
چون تو را می بینم ،
و تو همه چیز را...
* خدا جونم دوست دارم *
* لحظاتم رو به خودت میسپارم *

من خودم هستم...

مـــن نه عاشــق هستم،
ونه محتاج نگاهی که بلغزد بر مـــن،
مـــن خــــودم هستم،
و تنهایـــی یک حس غــــریب،
که به صد عـــشق و هــوس می ارزد...
خدایم را دوست دارم...

خدایم را دوست دارم..
همان خدايي که:
دغدغه اي براي از دست دادنش را ندارم..
همان خدايي که مرا در آغوش گرفته..
و از مسير گل ولاي عبور مي دهد..
خدايم را عاشقانه دوست دارم و مي پرستم..
نه ترسي دارم براي نابودي اش و نه غمگينم در نبود حضورش..
او هميشه به من لبخند مي زند و مرا عاشقانه دوست دارد..
آري مردم بشنويد...
که من تنها خدا برايم کافي است...
بانو

بــــــانـــــــو ؛
نــگــذار در خــشــونــتــ ِ مــردانــه گُـــم شــود
هرجای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی...
فرقی نمی کند این که یک باره به سرت بزند که بروی
یک جایی دیگر...جایی که شبیه این جا نباشد...
شاید شهری دیگر... کشوری دیگر،
جایی که آسمانش آبی تر باشد...
ولی باور کن:
هر جای دنیا که بروی باز هم عاشق می شوی...
روزی نگاهت در نگاهی گره می خورد و دلت می لرزد...
به خیالت محکم بوده ای نه ؟
باور نکن...
در این دنیا محکم تراز سنگ هم دیده ای؟
وقتی که دستخوش جزر و مدهای عشق شدی،
سنگ هم که باشی آن قدر صیقل می خوری تا زیبا شوی!
هر جای دنیا که بروی باز هم چشم هست...دل هست...
...تنهایی هست...و بیشترش شاید
و یک نفر که وقتی نزدیکت می شود بیقرارش شوی،
دور می شود دلتنگش شوی؛
می گریزد، به دنبالش بدوی،
!..اما همین که خیال رسیدن به سرت بزند ،نمی رسی... تلاش نکن
از من می شنوی اگر عاشق شدی بی خیال رسیدن باش!
عشق فرصتی برای رسیدن نیست...
شاید عشق توی همین فاصله ها،
یک جایی کنار همین اشک های گاه و بی گاهت،
جایی کنار همین ترانه هایی که ناگفته ماندند
و یا در مسیر گفتن از دهن افتادند باشد...
و شاید توی همین سکوت گلوگیر و بیقراری های دم غروب،
انتظارهای بی پاسخ به نامه های مهر شده با اشک،
که هرگز به دستش نرساندی...
...یا شاید...نمی دانم
همین پریشان کردن گیسوانت ...پوشیدن زیباترین پیراهنت...
نشستن ات لب پنجره،
همین چشم براهی،
و دلشوره های شیرینش...
...اصلا شاید عشق همه اش همین باشد
اصلا عشق شاید همه اش درست لحظه ی جدا شدن متولد شود...
ولی باید بدانی:
گاهی وقتی از دست می دهی به دست آورده ای!
درست همان لحظه که از دست می دهی عاشق ترین می شوی!
عشق و جدایی همزاد هم اند!
همان طور که هر سلام و خداحافظی جدایی ناپذیرند...
پس خودت را آماده کن ! بگذارهدف خود عشق باشد...
باور کن زندگی معنا پیدا میکند ..زیبا میشود...
شاید اگر به او برسی غروب ها این قدر زیبا نباشد
نظاره کردن طلوع خورشید همراه صدای قلبت،
این قدر لطیف و آهنگین نباشد...
بوی یاس امین الدوله توی حیاط این قدر دل انگیز نباشد،
چون عاشقی..زندگی برایت زیباست...
قرن هاست که عشق دست از سر آدمی بر نمی دارد!
حالا چه عاقل ترین باشی چه دیوانه ترین!
روزی مسحور چشمانی می شوی که بی تابت می کند،
حالا خودت می دانی انتخاب با توست،
یا تمام این جاده ی سخت و پر پیچ و خم را
به خیال رسیدن می دوی واگر سراب بود می شکنی...
یا تنها به مسیر می اندیشی،
.به زیبایی ها و سختی هایی که هر لحظه برایت ظاهر می شوند
درست این است:
بگذار معشوق زیبایی مسیر باشد...
زیبایی حرکت..تکاپو..امید..زندگی..
نه رسیدن!
که اگر تنها رسیدن باشد یک جایی تمام می شوی!
یک جایی که دستت به دستانش برسد!
حالا دلتنگ چه هستی ؟
این که روزهاست او را ندیده ای ؟
یا خیال بی مهری اش دارد دیوانه ات می کند ؟
یا هنوز گرفتار سکوتی و از دلت گریخته ای ؟
یا خسته از تمام فاصله ها و نرسیدن هایی ؟
این ها غصه های تکراری همه ی عاشق های دنیاست..
وقتی گرفتار یکی از این ها می شوی
یادت می رود که عشق یعنی:
همین ها!
تو داری صیقل می خوری که زیبا شوی
باور کن خدا دل زیبا را به هرکسی نمی دهد...
خوب بوده ای...لیاقت داشته ای ...که عاشق شده ای...
ارزانی
چه کسی میگوید,که گرانی شده است؟
دوره ارزانی ست!!!!
دل ربودن ارزان...
دل شکستن ارزان...
دوستی ها ارزان است...
دشمنیها ارزان,, چه شرافت ارزان...
تن عریان ارزان...
آبرو قیمت یک تکه نان...
ودروغ از همه چیز ارزانتر!!!!
قیمت عشق چقدر کم شده است...
کمتر از آب روان...
وچه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان!؟!!!
خدا

خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود...
تنها کسی است که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد...
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت...
تنها خریداریست که اجناس شکسته را برمیدارد...
تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند...
وقتی همه پشت کردند آغوش می گشاید...
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود...
و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن...
خدا جونم دوست دارم
لحظاتم رو به خودت میسپارم
زن یعنی همه چیز

من یک زنم...
زنی از جنس کوچکترین مریم احساس
من یک زنم، بالاتر از خط ریش مردانگی تو،
و ثابت خواهم کرد،
که من، یعنی من...
من یعنی زن ...
و زن یعنی همه چیز...
تولدم (27 مرداد)
چه لطیف است حس آغازی دوباره،

زن...
ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است
پراز عشق و غرور است ...مبادا بازیچه شود ...
می شکند...
(دکتر علی شریعتی)

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد
و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي
براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است
و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني
در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛
پیر می شود و میمیرد
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند
چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت
زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش
گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد
سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
و این رنج است...
(دکتر علی شریعتی)
قربونت برم خدا، چقدر غریبی رو زمین
خدایا سایه ای بهم نشون بده ،
سایه ای که بتونم کنارش گریه کنم،
سایه ای که بتونم کنارش:
از دست زندگی لحظه ای گریه کنم...
خدا جونم تو کویردلم ببار،
دلی که بارونش بغضی شده تو گلو،
خدایا! بغضم رو ببار...
دلم تشنه ست...
گریه می خواد...
کجا می شه گریه کرد؟؟؟
همه جا پرست از آدما
من تشنه ی یه جایِ خلوتم
جایی که من باشم و تو
فقط تو .. خدایِ من .. فقط تو
جایی نشونم بده،
جایی که بشه توی آغوشِ مهرِ تو گریه کرد...
دوست دارم خدا جونم...
لحظه هام رو به خودت می سپارم...
تـنـــــهـام نــــذار...
دلم...

دلـــــم کمی خدا می خواهد،
کمی سکوت...
دلـــــم، دل بریدن می خواهد،
کمی اشک...
کمی بهت...
کمی آغوش آسمانــی...
کمی دور شدن از این جنس آدمها...
همین...

ﻣﻐﺮﻭﺭ ﻭ ﺧﻮﺩ ﺷﯿﻔﺘﻪ ﻧﯿﺴﺘﻢ
ﻭﻟﯽ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ:
ﺗﻮﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻣﻨﺖ ﺍﺣﺪﯼ ﺭﻭ ﻧﮑﺸﻢ،
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺗﻮ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻟﻐﺖ ﻣﻦ؛
ﺟﻮﺍﺑﺶ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﺳﺖ:
" ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ" ﻫﻤﯿﻦ...!
آرام و آســـوده...

گاهی آنقد دلم از دنیا سیر میشود که میخواهم،
تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم،
آرام و آسوده…
مثل ماهی حوضمان
که چند روز است روی آب دراز کشیده...












![[تصویر: 167.gif]](http://blogcod.parsskin.com/zibasazi/joda-konandeh/167.gif)






