داستان
انگیزه ای واسه ازدواج ندارم
سال آخر دبیرستان بودم که زمزمه ی مامانم شروع شد.داستان
- محسن جان ،اگه در دانشگاه قبول بشی نور علی نوره و میتونیم به خواستگاریه سیمین بریم.
اسم دختر خالم سیمین که می اومد،قلبم بشدت شروع به تپیدن میکرد.صورتم سرخ میشد مادرم که با این حالاتم اشنا بود،ادامه داد:
-خاله مهین ات گفته اگه محسن به سربازی نره و در دانشگاه قبول بشه،همین امسال خطبه ی عقد و میخونیم.عروسی هم بمونه برای یکی- دو سال دیگه.
این بار دلم رو به دریا زدمو گفتم:
- مامان،دو ساله که حرف از عروسیه منو سیمین میزنی ولی نمیگی نظرش چیه؟ به نظر شما حاضره با من ازدواج کنه؟
- آره از خداشه، کجا میتونه جوان خوبی مثله تو ÷یدا کنه؟خودم ازش سوال کردم لبخندی زدو چیزی نگفت.سکوتم که میدونی علامت رضاست.
مامانم درست میگفت سیمین منو دوست داشت اینو از نگاهای او فهمیدم. وقتی منو می دید،سرخ میشد و سعی میکرد در تیررس نگاهام نباشه.حدود یه سال بود که هر روز به طور جدی به اون فکر میکردم و اینکه اون میتونه همسر ایده ال من باشه.از تصور این موضوع دلگرم میشدم.- مامان، سیمین دختره خوبیه.اون هیچ عیبی نداره.
- تو هم عیبی نداری ، خالت خیلی خوشحاله که دامادی مثل تو داره نصیبش میشه.
یه دفه یاد موضوعی افتادم که مدتها بود آزارم میداد.دل دل کردم که اونو با مامانم در میون بذارم یا نه بالاخره گفتم:
- راستی مامان،بابا چی؟ اون راضیه؟ گفت: - فعلا که بابات مسافرته. تا اونجا که من میدونم مخالفتی نداره ،چطور مگه؟
- اخه یادمه یه بار که درباره ی خواهر سیمین- شیرین و میگم -حرف میزد ، میگفت شیرین که نازاست،ممکنه سیمینم نازا باشه.مامانم گفت:
- این حرفا چیه؟ شیرین چه ربطی به سیمین داره؟این فکرارو از سرت بیرون کن! بابات به هفته ی دیگه از آلمان بر میگرده،خودم بموضوع تو و سیمینو بهش میگم.
نمیدونم چرا دلم شور میزد. بابام اخلاقای خاصی داشت ،کمتر حرف میزد و نظر میداد، امــا اگه حرفی میزد محال بود از نظر و عقیدش برگرده و همین منو میترسوند. اگه بابا به مامان میخندیدو میگفت سیمین بدرد نمیخوره چی؟
وقتی به قلبم رجوع میکردم می دیدم هیچ کس بجز سیمینو دوس ندارم .
بابام که از سفر اومد مامانم باهاش حرف زد بابام گفت مخالفم،اولا ممکنه سیمینم مثل خواهرش نازا باشه ثانیا محسن هنوز 18 سالشه و مرد زندگی نشده ،ثالثا من صلاح میدونم محسن با دختر عموش شیوا ازدواج کنه. وقتی مامانم نظر بابام رو بهم گفت با تعجب گفتم:شیوا؟ اون فقط 10 سالشه.
- خب بابات میگه 5 ساله دیگه که اون 15 سالش شد و تو 23 سالت میریم خواستگاریش. - من هیچ احساسی نسبت به شیوا ندارم اون باید عروسک بازیشو کنه.
خودم رفتم با بابام حرف زدم گفتم من عاشق سیمینم. با بی رحمیه تمام بهم گفت:
- چه غلطا ! موقعی که من همسن تو بودم جرات نداشتم با بابام حرف بزنم حالا تو حرف از عشقو عاشقی میزنی؟تو و سیمین هنوز بچه ایددهنتون بوی شیر میده بنابراین صلاح کارتونو نمیدونید. گفتم: صلاح کار اینه که من با شیوا که یه شبو نمیتونه بدون عروسکاش بخوابه عروسی کنم؟
- اره ، من نگفتم امروز گفتم 5- 6 ساله دیگه.تا اون موقع شیوا دختر برازنده ای میشه.عقذ دختر عموو پسر عمو رو تو آسمونا بستن. - من با شیوا ازدواج نمیکنم.
بابام گفت:دهنت رو ببند ! اگه روی حرف من حذفی بزنی عاقت میکنم. بحث با بابام فقط کارو بدتر میکرد باید کمی صبر میکردم اون سال از بس اعصابم خراب بود و فکرم مشغول،کنکور قبول نشدم و رفتم سربازی .دو سال خدمتم رو تو شهرستان گذروندم و وقتی برگشتم گفتم: - نمیخوام درس بخونم.ترجیح میدم وارد بازار کار بشم.
بابام که موقعیت رو به نفع خودش میدید گفت من بهت سرمایه میدم تا مغازه باز کنی به شرط اینکه قول بدی با دختر عموت ازدواج کنی. قول ندادم و کمک مالی بابامو رد کردم.
بابام به مامانم گفت:اگه خودشم بکشه نمیزارم با سیمین ازدواج کنه.مامانم بهش گفت چرا ؟ مگه دختر خواهرم چه عیبی داره؟چرا میخوای دو تا جوونو از هم جدا کنی؟- این حرفا رو بنداز دور خانوم،بابی سیمین به نون شبشم محتاجه ولی برادر من کلی ثروت و مکنت داره. - چه ربطی داره؟ مگه ثروتش به محسن میرسه
- به دخترش که میرسه داداشم نمیزاره شیوا تو سختی زندگی کنه. اگه بتونی محسنو به این ازدواج اضی کنی باغ بزرگی که در کرج داریمو به نامت میکنم.
ظاهرا حرفا و وعده های بابام بد جوری مامانمو نرم کرده بود چون مامانو تو گوشم میخوند که سیمین جنان تحفه ای هم نیست که بخاطرش جلوی بابات وایسی
- چی میگی مامان؟ من فقط با سیمین ازدواج میکنم.
مامانمم رفته بود با خلم گفته بود محسن از ازدواج با سیمین منصرف شده این خبر که به گوشه سیمین رسیده بود بهم تلفن کرد و گفت مامانت راس میگه ؟
- نه اون از خودش این حرفا رو زده سیمین خوشحال شد و گفت - منتظرت میمونم
- من مقدمات ازدواجمونو فراهم میکنم و به موقع با خواستگاریت میام قول میدم سیمین.
*******
دو سال شبو روز کار کردم و پولامو گذاشتم تو بانک . تصمیم داشتم اگه بابا و مامانم با ازدواج منو سیمین مخالفت کنن خودم به تنهایی اقدام کنم.
ولــــی یه تصادف لعنتی همه چیو بهم ریخت پام بدجوری شکست. دو ما تو بیمارستان و خونه بستری بودم واخرم پام چند سانت کوتاه از اب در اومد
در طول این مدت از سیمین خبری نداشتم یه روز از مامانم پرسیدم از سیمین چه خبر ؟
- میخواد به یکی از خواستگاراش جواب مثبت بده. - چرا؟ بخاطر پام؟
اشک تو چشمای مامانم جمع شده بود گفت: اره ظاهرا همین طوره.
دلم از سیمین گرفت این خبر روحیمو خرابتر کرد اگه تا دیروز به امید رسیدن به سیمین تلاش می کردم حالا دیگه انگیزه ای واسه تلاش و کوشش نداشتم
بابام میگفت : بیا با شیوا عروسی کن ! اینقدرم از اون گریزون نباش !
منم قبول کردم که با شیوا ازدواج کنم شاید ازدواج با اون میتونست روحیمو عوض کنه اون 18 سال داشت و من 26 سال .
به خونه ی عموم که رفتیم استقبال سردی ازمون کرد
وقتی بابام موضوع رو گفت عموم اخمی کردو گفت:- شیوا فعلا قصد ازدواج نداره و میخواد ادامه تحصیل بده
بابام گفت: خب نامزد باشنا تا ... عمو نذاشت حرف بابام تموم بشه، گفت: - ببین داداش حقیقت اینه که شیوا مخالف این وصلته.
سنگ روی یخ شده بودیم میدونستم همی ی این حرفا بهونست و نظر عموم بعد از تصادفم و کوتاهیه ÷ام عوض شده.
کم کم به این نتیجه رسیدم که باید خودم کشتیه طوفان زده ی زندگیمو به ساحل امن برسونم. بنابراین از بابام خواستم مغازه ای برام بخره تا در اون مشغول بشم.
کار توی مغازه باعث شد تا حد زیادی از فکر و خیال بیرون بیام و واقعیتای زندگی رو شجاعانه قبول کنم.
سیمین که ازدواج کرده بود هنوز بیشتر از 5 سال از ازدواجش نگذشته بود که شوهرش تنهاش گذاشت و واسه همیشه رفته بود.سیمین طلاق غیابی گرفته بود و با یه بچه به خونه ی باباش برگشته بود جسته و گریخته می شنیدم که او از اینکه دله منو شکونده سخت پشیمونه و شکست در زندگی مشترکشو تقاص این کار میدونه
اون حتی گفت که حاضره زنم بشه ولی من انگیزه ای واسه ازدواج با اون یا کس دیگه ای رو ندارم.من هنوز از عدم اعتماد به نفس رنج میبرم اونقدر از عشقو عاشقی زده شدم که حاضر نیستم به هیچ دختری فکر کنم.بابام میگه:
- محسن اینقدر از خودت ضعف نشون نده ! دنیا که به اخر نرسیده همی دخترا که مثل سیمین نیستن و پدر همه ی دخترا مثل عموت.
دختری انتخاب کن تا من قدم جلو بگذارم.
میدونم پدر و مادرم از سر دلسوزی این حرفا رو میزنن، اما واقعا" انگیزه ای واسه ازدواج ندارم
همیشه با خودم میگم خوب شد قبل از اون تصادف با سیمین عروسی نکردم وگرنه مطمئنا ازم طلاق میگرفت.
به نظر من: زندگی هم تلخه هم شیرین . منتهی نه تلخی اون باید باعث افسردگی و گوشه گیری و نا امیدی انسان بشه و نه شیرینیه اون باید ادمو سرمست و غافل کنه.در این میون داشتن تعادل که زندگی رو با همه ی سختی و راحتی و مشکلات باید گذروند ؛ می تونه انگیزه ی انسان رو برای تلاش و کوشش دو چندان کنه. بعضی از تلخیا زاییده ی کم همتی و کم کاریه خودمونه و نتیجه ی رفتار غلطمون ، بنابراین هر چه که بهتر و سنجیده تر عمل کنیم به شیرینی های زندگی افزوده میشه و بر عکس.
محسن باید بدونه که شخصیت انسان فقط در ظاهرش تجلی نمیکنه ،بلکه این روح و درون اونه که باید تبلور خصائل زیبا باشه.